ღ JUST F☼R laugh ღ

(◕‿◕)

سلام به همه دوستای گلم

چطورین؟ ... امیدوارم که خوب باشین یا اگه بدین خوب بشین کلا در کل باید اخرش این خوبرو تو وب من بشین وگرنه نمی شه .... نمی تونین خوب شین ؟ .... خو بزارین یکم فکر کنم ...
اومممممم ... ببینین ما کلا دوتا راه داریم یا شما خوب شین یا خوب شین ... غیر از این دوتا راه که راهی نیست ... چرا یه راه دیگه هم هست خوب شین .... خب حالا من این سه تا راه و پیشنهاد کردم باید بین این سه تا راه یکی و انتخاب کنین
خب حالا فعلا از بحث این بیایم بیرون ....
راستی یادم رفت بگم ....

22 بهمن 

رو به همه ی مردم گل این گلستان تبریک می گم ... حالا که برگشتیم به سال 1357 و انقلاب بزارین یه سری مطلب از قدیم براتون می زارم کیف کنین  ... اوکی؟

پس برین ادامه مطلب تا ببیننشون


ارزومون بود یکی از این فوتبال دستیا داشته باشیم ولی بچه ها ی الان چیــــــ.....؟

من برای این زمان که نبودم ولی از اون بچه های ی قدیمی کی این درس رو یادشه؟

 

این سوتا رو من یادمه چه حالی می کردم وقتی باهاشون سوت می زدم ....

 

هی یادش بخیر گچ رنگی ... الان بیشتر مدرسه ها تخته هوشمند گذاشتن که به درد تف انداختن روشم نمی خوره .... هی

 

اینم از تخته پاک کردنا مون ... همیشه فکر می کردیم تخته چقدر خوشگل شده ولی وقتی خوشک می شد تازه می فهمیدیم چه گندی زدیم

 

این کارتونا رو یادتونه ؟

من از این بازیا متنفر بودم تو زمان خودم ولی دهه شصتیا چی می گن؟

 

ارزوی همیشگیمونـــــــــــــ......!!!

اقای خظ رو چیــــــ....؟

من وقتی ابتدایی بودم همیشه برگه های دفترمو رو اینجوری می کردم اخر سرم معلممه من رو میدید از کلاس می انداختم بیرون؟

یادتونه اون موقعه ها که هنوز بعضی جاها گاز نداشتن از اینا استفاده می کردن؟

یادتونه وقتی جلوی پنکه می گفتیم آآآ صدامون یه جوری می شد خوشمون میومد؟

 

 

 

اینم به افتخار دهه شصتیا که انقدر با ما دهه هفتادیا لجنـــــــــ.....

دهه شصت یعنی:



یعنی شیفت صبح مدرسه آخره حال و شیفت بعدازظهر ضد حال


یعنی عشق زنگ ورزش و با زیرشلواری مدرسه رفتن



یعنی بخاری نفتی و مکافات روشن کردنش



یعنی از این تمبر کوچیکا بسته ای ۱۰ تا تک تومن



یعنی بوی نارنگی وسیب قاچ شده توی کیف



یعنی بستنی خوردن و تکرار «بستنیش خوشمزه تره مامان!»



یعنی ویدئو قاچاقی کرایه کردن و یواشکی دیدن



یعنی صف طولانی شیر، از اون شیشه ای ها که خامه اولشو با انگشت پاک می کردیم!



یعنی ته کلاس بچه تنبلا، ردیف جلو خرخونا



یعنی صدآفرین، هزار آفرین، کارت تلاش



یعنی زنگای اول ریاضی، زنگای آخر انشا و تعلیمات مدنی



یعنی از این بستنی توپیا که شکل زی زی گولو بود



یعنی مشق شب نوشتن فقط با دوتا مداد: سیاه و قرمز



یعنی تلویزیون سیاه و سفید که فقط دوتا کانال می گیره



یعنی بوی رب گوجه همسایه توی حیاط، لواشک پهن کرده تو سینی و سفره رو پشت بوم



یعنی کلاسی ۴۵ نفر هر نیمکت سه نفر



یعنی میکرو، سگا، آتاری کرایه کردن ساعتی ۲۰ تومان



یعنی دوست داشتن، دوست داشته شدن، صفا، صمیمیت، عشق


یادش بخیر قدیما



- این تبلیغ رو یادتونه؟
به به هوا آبیه آبیه آفتابیه
ماشینه قلابیه نه بابا بنزین نداره خالیه
یه پمپ بنزین اونجاست بنزین واسش مهیاست …

 

 

یادش بخیر وسایل اشپزی مامانمو کش می رفتم بعد با دوشتام می رفتیم تو انباری می شستیم ازمایشگاه می زدیم .... شما هم از این کارا می کردین؟

یادش بخیر :دبستان که بودیم وقتی معلممون میگفت “یه خودکار بدید به من” ؛ زیر دست و پا همدیگه رو له و لورده میکردیم تا زودتر برسیم و معلم خودکار ما رو بگیره …

“بی سرو صدا ، وسایلتونو جمع کنین با صف بیاید برید تو حیاط ؛ معلمتون نیومده”
یکی از ناگهانی ترین و سورپرایز کننده ترین جملات دوران مدرسه…

مامانم که شیشه پاک کن می*خرید ، لحظه*شماری می*کردم تا اون ماده داخلش تمومه بشه بعد توش آب پر کنم بازی کنم …
این بلندمدت*ترین برنامه*ریزی بود که تو بچگی انجام میدادم !!!

بچه که بودیم هرجا خوابمون میبرد ، صبح توی تخت خودمون بیدار میشدیم …

یادش بخیر :
من کارم ، من کارم ، بازو و نیرو دارم ، هر چیزی رو میسازم ، از تنبلی بیزارم ، از تنبلی بیزارم …
بعد اون یکی میگفت : اسم من ، اندیشه ه ه ه ه ه ، به کار میگم همیشه ، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه ، چیزی درست نمیشه!!!

بچگیا تفریحمون این بود که وقتی جوراب می پوشیدیم و پامو روی فرش می کشیدیم و به یه نفر دیگه دست میزدیم تا جرقه بزنه !!!

فقط یه حرف خیلی مهم دارم با دهه شصتیا :

دلم تنگ شده واسه روزهای قدیم . من خیلی مسن نیستم ولی احتیاجی نیست که حتما عصایی داشته باشی و موی سفیدی و صدای لرزانی تا بتونی از قدیما صحبت کنی . همین ۱۵ ، ۲۰ سال پیش هم برای دلتنگی کافیه . خونه قدیمی داشتیم با یه حیاط و یه باغچه ۱۰ ، ۱۵ متری که باغی بود برای ما . بعضی وقتها دور از چشم مادر بزرگ ( خدا رفتگان همه رو بیامرزه ) می رفتیم توش و خاک بازی می کردیم . با ماشین های اسباب بازی کوچیکمون تو دره تپه هاش جولون می دادیم . یادمه پول خاک می کردم توش . نه واسه اینکه درختش در بیاد . واسه اینکه چند روز بعدش برم بردارم . و چه حس قشنگی بود کندن زمین و پیدا کردن پول .اون شبها که می رفتیم شب نشینی . کمتر تلویزیون نگاه می کردیم . برنامه ای هم نبود . اما حالا حتی تو مهمونی ها هم همه سریال مورد علاقشون رو دنبال می کنن . چی بشه بریم جایی مهمونی . به هر کسی که می گی کم پیدائید ، میگه گرفتاریم دیگه . و واقعا گرفتاریم . اما گرفتار چی ؟ چی می خواهیم از زندگی که انقدر گرفتارشیم ؟ دو چرخه ای داشتم که به زور التماس چند ماهه از پدرم برام خریده بود . هیچ وقت یادم نمی ره بعد از ظهر پنجشنبه ای رو که در حیاط باز شد و پدرم با این دوچرخه داخل شد . تمام دنیا مال من بود انگار . با دو چرخه داشتم پرواز می کردم . خلاصه روزگاری بود . شیرین و بی دغدغه . درسته ما مثل شما ها اون اژیر قرمزا و اون تصمیم کبرا رو تجربه نکردیم ولی حداقل مثل بچه ها ی الان نیستیم که تا چشم باز نکردن هزار جور حرف به ما می زنن و بعدشم که بچن دیگه مهم نیست ... باور کنین ماهم که بچه بودیم جرات نداشتیم به کوچیک تر از خودمون بگیم بالا چشت ابروهه چه برسه به اینکه بخوایم به بزرگ ترامون فوحش بدیم ..... می دونین یکی از بزرگ ترین ارزو هام چیه ؟ که فقط یه هفته برم به دهه ی شصت یا پنجاه بعد ببینم شما ها چه کیفی می کردین ... یه خواهش دارم از همه ی شما اینکه انقدر تو نت مارو به مسخره نگیرین گناه داریم بخدا

اینا رو دلم مونده بود ... ولی خدایی یادش بخیر اون قدیما ..... به افتخار همه ی بچه هایی که حداقل بزرگ تر کوچیک تر حالیشونه اینا رو گذاشتم

 

 


برچسب‌ها:
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط farnaz نظرات () |